بزودی!

قبلا عضو ایران پلنر بوده ام!

به ما بپیوندید!

بازیابی کلمه عبور

بروز خطا

نام کاربری یا کلمه عبور اشتباه می باشد.

خوش آمدی!

از اینکه به خانواده بزرگ ایران پلنر پیوستید خوشحالیم!

عضویت شما با موفقیت صورت پذیرفت.

ایمیل فعال سازی به ارسال شد.

بروز مشکل

اطلاعات وارد شده را مجددا بررسی نمایید.

سفر در اشعار مولانا: سفر از خویشتن باید

سفر در اشعار مولانا: سفر از خویشتن باید

27 آذرماه سالروز مرگِ مولانا یا روز عُرس است؛ روز وصال جاودانه مولانا با معشوق. به همین بهانه رجوع می‌کنیم به اشعار مولانا و سفر در اشعار او. اشعار مولانا را که ورق بزنید، گاه و بیگاه واژه "سفر" به چشمتان می‌خورد؛ از غزلیات گرفته تا مثنوی معنوی. سفر برای مولانا گاه واژه‌ای تلخ است و گاه شیرین؛ سفرهایی که بیشترشان نه از این شهر به آن شهر، که سفر کردن از دل است؛ حالا سفر به سمتِ شمسِ تبریزی باشد یا سفر به لایه‌های درونی خود.  با ایران‌پلنر همراه باشید تا نگاهی بیاندازیم به سفر در اشعار مولانا.

 

سفر برای مولانا آنجا که می‌گوید "بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی، مکن/ مهر حریف و یار دگر می‌کنی، مکن" و یا "قفا بداد و سفر کرد شمس تبریزی/ بگو مرا تو که خورشید را چه رو و قفاست؟" سفری تلخ است و آنجا که می‌گوید "ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا/ شاد آمدیت از سفر خانه خدا" سفری است شیرین. "بی‌پر و بی‌پا سفر می‌کردمی/ بی‌لب و دندان شکر می‌خوردمی" نیز از جنس همان سفرهایی است که مولانا در اشعارش بسیار دارد، شبیه آنچه می‌گوید: " از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند..."

اما آیا مولانا جز در اشعارش تجربه‌های دیگری نیز از سفر و سفر کردن دارد؟ بی‌شک جواب آری است؛ مولانا بسیاری از داشته‌هایش را از همان سفرهایی دارد که از کودکی با پدرش آغاز کرد.

سفر جلال‌الدین محمد در روزگار نوجوانی از بلخ آغاز شد. سال‌های 618 یا 617 بود که او وقتی سیزده یا چهارده سال داشت –و یا به روایتی 6 سال- به همراه پدرش که در ناحیه وخش بلخ(در افغانستان کنونی) به سلطان‌العلماء شناخته شده بود، راهی سفری طولانی شد. دلایل این سفر را برخی سیاسی می‌دانند، برخی خانوادگی و برخی ناشی از هراس از حمله چنگیز مغول.

بهاء ولد پدر جلال‌الدین همراهِ پسرش به بغداد رفت و چندین روز در این شهر اقامت کرد. پس از آن این دو نفر بر سر راه مکه به بغداد رفتند و چندروزی را در آنجا ماندند. پس این نوبت به حج رسیده بود. اتفاقی در زندگی مولانا که ردپایش را در اشعارِ او می‌بینیم:

روز از سفر به فاقه و شب‌ها قرار نی / در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا

سفر جلال‌الدین به همینجا ختم نشد. او پس از حج به آسیای صغیر رفت آن‌هم در دوره‌ای که وطن مالوف او یعنی بلخ در دست حملاتِ تاتار بود.

برخی روایات گفته‌اند که در این سفرها، جلال‌الدین محمد در سن 18 سالگی در شهر لارنده به دستور پدرش با گوهرخاتون –دختر خواجه لالای سمرقندی، از بزرگان معتبر آن منطقه- ازدواج کرد.

بنا بر اسناد تاریخی، جلال‌الدین محمد 27 جمادی‌الاخر سال 642 در 24 سالگی وارد قونیه شد و عمر پدرش سلطان‌العلما در همان شهر به پایان رسید. پس از مرگ بهاولد اما سفرهای جلال‌الدین به پایان نرسید. مرگِ پدر منجر شد که او شروع به آموختن از استادان برجسته کند. برهان‌الدین محقق یکی از مرادان مولانا بود، مردی که به مولانا زبان ادبیات فارسی دری آموخت و بار دیگر او را به سفری طولانی فرستاد تا علم بیاموزد. او ابتدا راهی حلب شد و در آن از فقیه بزرگی به نام کنال‌الدین بن‌العدیم آموخت و سپس به دمشق -شهری که در آن روزگار پر رونق‌ترین مرکز آموزش اسلام بود به خصوص آن‌که شهرهای دیگری که دارالعلم‌های اسلامی بودند، همچون بخارا، مرو، ری، نیشابور و بغداد در حمله تاتار ویران شده و آسیب دیده بودند- رفت و آن‌جا با افرادی مانند ابن عربی دیدار داشت.

مولانا در دمشق به اندازه‌ای سکونت داشت که بعدها پس از آمدن شمس تبریزی به این شهر از قونیه، غزلی برایش بسراید که در آن دمشق را به خوبی توصیف کرده باشد:

ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم / جان داده و دل بسته سودای دمشقیم

وقتی مولانا پس از 7 سال به قونیه برگشت به ریاضت و تدریس علوم دینی رو آورد و تبدیل به مفتی بزرگ شریعت شد.  همه او را به مدرس و عالمی محبوب می‌شناختند که کران تا کران اسلام را به هم گره می‌زد.

قونیه همان شهری است که جلال‌الدین محمد بلخی در آن شمس تبریزی را دید و زندگی‌اش را با تحولی شگرف روبرو کرد؛ اتفاقی که اگر سفرهای پر فراز و نشیب مولانا نبود شاید هیچگاه رخ نمی‌داد.

بنا بر اسناد تاریخی، جلال‌الدین محمد 27 جمادی‌الاخر سال 642 وارد قونیه شد و مشخص نیست که دقیقا در چه تاریخی شمس را دیده است؛ مردِ پشیمنه پوشی که که با پای پیاده به سمت قونیه راه می‌افتد.

می‌گویند شمس پیش از سفر در مناجاتی به درگاه خدا می‌گفته: "هيچ آفريده‌ای از خاصان تو باشد که صحبت مرا تحمل تواند کردن؟! و در حال از غيب اشارت رسيده بود که اگر حريف صحبت خواهی به سوی روم سفر کن!»

در همان سال‌ها وقتی مولانا شمسی را که از خطه تبریز آمده بود ملاقات کرد، توفانی از شور و شيدايی به قونیه را در برمی‌گیرد. مولانا و شمس ساعت‌ها با هم خلوت می‌کنند و سخن می‌گویند و شمس همه آنچه مولانا داشته را بر هم می‌ریزد و او را از عالمی شناخته شده به عارفی شوریده تبدیل می‌کند.   دیدار این دو نفر بیش‌تر از 16 ماه طول نمی‌کشد و شمس بار سفر می‌بندد و از قونیه می‌رود؛ سفری که مولانا را سخت دل‌آزرده می‌کند و البته شاعر. بسیاری از اشعار مولانا درباره سفر و دوری شمس از اوست.

می‌گویند یکی از دلایل اصلی رفتن شمس از قونیه ملامت اهل زمانه و آزار و اذیت مریدان مولانا بود؛ کسانی که شمس را مردی منحرف، ساحره و فریب‌کار می‌دانستند و قصد داشتند تا با کشتن شمس مولانا را از دستِ او رها سازند. شمس پیش از این که به دست این مردم جانش را از دست بدهد از قونیه به دمشق می‌رود؛ اما این سفر نه تنها مریدان را به خواسته‌اشان می‌رساند که مولانا را دچار تغییرات روحی و ملال بسیار می‌کند.

برخی از اشعار او روایت‌گرِ همین سفر شمس الدین هستند:

باز گردد عاقبت این در؟ بلی/ رو نماید یار سیمین بر؟ بلی

ساقی ما یاد این مستان کند / بار دیگر با می و ساغر؟ بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ / بشکفد آن شاخه‌های تر؟ بلی

روایت رفتن شمس را برخی شکل دیگری بازگو کرده‌اند. برخی پژوهشگران می‌گویند رفتن شمس از قونیه درواقع تربیت سلوکی عارفانه بوده است تا مولانا در راه عشق پخته شود و منیت را کنار بگذارد.

شعر معروف مولانا درباره دمشق زمانی سروده شد که شمس به دمشق رفت. ملال و آشفتگی مولانا در دوری از شمس منجر شد تا سلطان ولد فرزند بزرگ او و مریدان به سراغ شمس بروند و او را به قونیه برگردانند. شمس دعوت آن‌ها را می‌پذیرد و به نزد مولانا برمی‌گردد.

درباره دعوت مریدان از او برای برگشتن به قونیه روایت شده است که: "سيم و زری را که با خود آورده بودند به حضرت شان نهادند و سلام حضرت "خداوندگار" و مکتوب رسانيدند. مولانا شمس‌الدين به خنده فرمود: ما را به سيم و زر چه فريبيد؟ ما را طلب مولانا کفايت است و از سخنان او و اشارات او تجاوز چگونه توان کردن؟»

شمس که بارد دیگر به قونیه برمی‌گردد موجب ذوق و جوشش مولانا می‌شود اما این‌بار نیز ماندن او در قونیه دیری نمی‌پاید و بار دیگر به دلیل آزار و اذیت و تعصب اطرافیان مولانا این شهر را ترک می‌کند؛ این‌بار برای همیشه. اسناد تاریخی می‌گویند او به زادگاهش یعنی تبریز برمی‌گردد، شهری که سنگ قبری که می‌گویند محل مرگ شمس تبریزی است در آن وجود دارد.

هرچند که پس از رفتن شمس از قونیه مولانا بار دیگر به پریشان‌حالی می‌افتد اما حس و حال و شور همین دو نفر بود که امروز هنوز بعد از سال‌ها، قونیه را شهری عارفانه و عاشقانه ماندگار کرده است. شهری که هرسال هزاران نفر از سراسر دنیا به آن سفر می‌کنند تا سناریوی دیدار شمس و مولانا را از نو در ذهنشان مرور کنند. سفر به قونیه از این رو شاید برای مردمِ بسیاری سفری پر از شوق و شور باشد اما زمانی همین شهر برای مولانا زمانی که شمس به سفر رفته بود، شهری غمگین بود، چنان‌که می‌سرود: والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود... .

از این رو سفر در اشعار مولانا ما را بیش از هرچیز به یاد شمس تبریزی می‌اندازد، مردی که از شهری دیگر به قونیه سفر کرد تا مولانا برای همیشه دلش در سفر باشد:

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن / مهر حریف و یار دگر می‌کنی، مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی / قصد کدام خسته جگر می‌کنی، مکن...

سفر در اشعار مولانا: سفر از خویشتن باید
شهرهای مرتبط
رویدادهای مرتبط
جاذبه های مرتبط
مراکز اقامتی مرتبط
تجربه یا سوالات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.
نمایش نظرات: