بزودی!

قبلا عضو ایران پلنر بوده ام!

به ما بپیوندید!

بازیابی کلمه عبور

بروز خطا

نام کاربری یا کلمه عبور اشتباه می باشد.

خوش آمدی!

از اینکه به خانواده بزرگ ایران پلنر پیوستید خوشحالیم!

عضویت شما با موفقیت صورت پذیرفت.

ایمیل فعال سازی به ارسال شد.

بروز مشکل

اطلاعات وارد شده را مجددا بررسی نمایید.

سفر در داستان ویس و رامین؛ سفرهایی با هدفِ رسیدن به مقصود

سفر در داستان ویس و رامین؛ سفرهایی با هدفِ رسیدن به مقصود

فخرالدین اسعد گرگانی (کرکانی)، شاعر و داستانسرای ایرانی است که در نیمه نخست سده پنجم هجری می‌زیست و به علوم دینی و حکمی و فلسفه آشنا بود.

روزی، بین فخرالدین اسعد گرگانی و عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری که در آن زمان حاکم اصفهان بود، داستان ویس و رامین پیش کشیده می‌شود که فخرالدین اسعد تصمیم می‌گیرد این داستان را به نظم در آورد؛ این داستان، از زبان پهلوی به فارسی در آمده و متأسفانه به جز این شعر زیبا و چند بیت شعر پراکنده، اثر دیگری از این شاعر گرانقدر به یادگار نمانده است.

حماسه تاریخی و عاشقانه ویس و رامین، به دوره پارتیان بر می‌گردد و حکایت از خصومت دو خاندان پارتی دارد؛ یکی پادشاه مرو در شمال شرقی ایران و یکی خاندان اشرافی کارن (قارن) در غرب ایران‌زمین.

ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که پادشاه مرو که مردی میانسال بود، به شهرو -ملکه مه‌آباد (مهاباد)- ابراز علاقه می‌کند. شهرو برای پادشاه مرو توضیح می‌دهد که متأهل است و پسری به نام ویرو دارد. اما ناچار می‌شود که برای حفظ روابط دوستانه دو خاندان در غرب و شمال شرقی ایران،‌ به پادشاه مرو قول دهد که اگر فرزند دختری به دنیا آورد، او را به همسری شاه در آورد. اگرچه شهرو تصور نمی‌کرد که فرزند دیگری به دنیا بیاورد، اما از قضای روزگار صاحب دختری شد و او را ویس نامید. ملکه شهرو بدون درنگ، ویس را همراه با دایه‌اش به خوزان فرستاد تا در کنار کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود، آموزش ببیند؛ کودک دوم، رامین، برادر پادشاه مرو بود.

ویس و رامین، دوران کودکی و نوجوانی را در کنار یکدیگر گذراندند تا اینکه رامین، به مرو فراخوانده شد و ویس نیز، به زادگاهش بازگشت. از آنجا که ملکه شهرو -مادر ویس- نمی‌خواست دختر جوانش را به ازدواج پادشاه مرو که حالا مردی مسن بود در آورد، بهانه آورد که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی‌کند. بنابراین، مراسمی برپا کرد که از شر پیگیری‌های پادشاه مرو خلاص شوند.

روز مراسم، زرد -برادر ناتنی پادشاه مرو- وارد کاخ شاه شد و قول و قراری که مادر ویس با شاه مرو گذاشته بود را به ملکه شهرو یادآوری کرد. اما هم ملکه شهرو و هم ویس، هیچگونه تمایلی به این ازدواج نشان ندادند و امتناع کردند. زرد هم نزد پادشاه مرو بازگشت و خبر را به گوش او رساند. پادشاه که از این پیمان‌شکنی خشمگین شده بود، به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست نیروی نظامی کرد تا به جنگ شهرو مهابادی برود. شهرو نیز که از لشکرکشی پادشاه مرو خبردار شده بود، از شاهان آذربایجان، ری، گیلان، خوزستان، استخر و اصفهان کمک خواست.

هر دو لشکر، در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند و نبرد کردند؛ در این نبرد، ویس در لشکر سپاهیان غرب و رامین، در لشکر سپاهیان شرق شرکت داشتند. زمان رویارویی ویس و رامین در این جنگ، تمام سال‌های کودکی و نوجوانی و خاطرات زیبا و شیرین آن دوران به سرعت از مقابل چشمانشان گذشت؛ گویی، گمشده خود را یافته بودند.

دشت نهاوند، نقطه آغاز عشق رامین و ویس بود. به حدی که رامین در صدد برآمد تا برادرش -شاه مرو- را از وصلت با ویس منصرف کند که البته، او نپذیرفت. پس از نبردی سخت، پادشاه مرو رویاروی ملکه شهرو قرار گرفت و او را از عذاب پیمان‌شکنی نزد اهورامزدا آگاه کرد. به همین دلیل، ملکه شهرو به ازدواج دخترش با شاه مرو رضایت داد.

پادشاه مرو، ویس را  به دربار خود برد و برای ملکه جدیدش جشنی برپا کرد و همه درباریان و مردم شهر به شادمانی و پایکوبی مشغول شدند. در این میان، رامین از عشق ویس در بستر بیماری افتاد. ویس نیز، از این ازدواج راضی نبود و به بهانه‌های متعدد از شاه دوری می‌کرد.

با پخش شدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس، دایه کودکی‌های ویس و رامین خود را از خوزستان به مرو رساند و با نیرنگ، ترتیب ملاقات ویس و رامین را داد. پادشاه مرو که از این اتفاقات بی‌خبر بود، مراسم شکاری در غرب ایران ترتیب داد و ویس و رامین را هم با خود ‌برد. در این زمان، نزدیکان شاه خبر دلدادگی ویس و رامین را به او دادند. شاه هم خشمگین شد و آنها را تهدید به رسوایی کرد. به همین دلیل، ویس تنها راه نجات را فرار دانست. بنابراین رامین و ویس به ری گریختند و مخفیانه زندگی کردند.

روزی، رامین نامه‌ای به مادرش نوشت تا از حال و احوال شاه و دربار خبردار شود که مادر او، محل مخفی شدن این دو دلداده را برای پسر بزرگش -پادشاه مرو- فاش کرد. شاه، با سپاهیانش راهی ری ‌شد و هر دو را به کاخ برگرداند و رامین را تهدید کرد که اگر دوباره دست به چنین کاری بزند، سرش را خواهد برید. همچنین، هر بار که قصد داشت از کاخ دور شود، ویس را حبس می‌کرد که مبادا با رامین ملاقاتی داشته باشد.

پس از درگیری‌های بسیار و بیرون نشدن عشق ویس از سر رامین، او به غرب ایران کوچ کرد و به ناچار با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام گل ازدواج کرد. اما حتی این ازدواج هم، شدت علاقه او به ویس را کم نکرد. روزی، رامین از شباهت ظاهری گل با معشوقه‌اش ویس سخن می‌گفت که همین امر، گل را برآشفته کرد و او را خیانتکار نامید و پس از دعوا و مشاجره، از رامین جدا ‌شد.

پس از آن، رامین به ویس نامه‌ای نوشت و این مکاتبات، مد‌ت‌ها ادامه پیدا کرد تا اینکه ویس، از رامین خواست که دوباره به شهرش بازگردد. پس، رامین به مرو برگشت و هر دو، مقداری از طلای خزانه شاهی را برداشتند و راهی غرب ایران شدند و پس از عبور از قزوین، در دیلمان سکنی گزیدند.

پادشاه مرو که این خبر را شنید، خشمگین و برآشفته همراه با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو شد. شب‌‌هنگام، سپاهیان در کناره راه چادر زدند تا استراحت کنند که ناگهان، گرازی به اردوگاه آنها حمله کرد و پس از زخمی کردن عده‌ای از لشکریان، وارد چادر شاه شد و شکم او را درید و او را کشت.

پس از آنکه خبر کشته شدن پادشاه مرو در سراسر ایران ‌پیچید، رامین به عنوان جانشین وی بر تخت سلطنت نشست و زندگی رسمی خود را با معشوقه‌‍‌اش آغاز کرد. این دو، سالیان سال در کنار یکدیگر زندگی کردند تا اینکه ویس، به مرگ طبیعی از دنیا رفت. رامین، کالبد ویس را در زیرزمینی دفن کرد. سپس، طی مراسمی تاج و تخت پادشاهی را به اطرافیانش واگذار کرد و به همان زیرزمین رفت و کنار جسد معشوقه‌اش خودکشی کرد و آرام گرفت.

رامین و ویس، برای رسیدن به هدفشان سفرهای بسیاری را به جا‌ی‌جای ایران تجربه کردند؛ سفرهایی که تجربه‌های نابی را نیز برایشان به همراه داشت. اینچنین است که برای رسیدن به معشوق، می‌بایست سفرها و خطرها کرد و آنچه مهم است، رسیدن است که بدون تردید، میسر خواهد شد. با ایران پلنر همراه باشید تا بخشی از شعر این قصه عاشقانه تاریخی را با هم بخوانیم.

 

 

چو خواهد بد درختی راست بالا

چو بر روید بود ز آغاز پیدا

همیدون چون بود سالی دل افروز

پدید آیدش خوشی هم ز نوروز

چنان چون بود کار ویس و رامین

که هست آغازش آینده به آیین

اگرچه درد دل بسیار بردند

به وصل اندر خوشی بسیار کردند

چو ویس از مهر بر رامین ببخضود

زمانه زنگ کین از دلش بزدود

در آن هفته به یکدیگر رسیدند

چنان کز هیچ کس رنجی ندیدند

شهنشه بار بر بست از خراسان

سرا پرده بزد بر راه گرگان

وز آنجا سوی کوهستان سفر کرد

چو بهمد بر ری و ساوه گذر کرد

بماند بهسوده رامین در خراسان

کجا او خویشتن را ساحت نالان

برادر تخت و جای خود بدو داد

بفرمودش که مردم را دهد داد

شهنشه رفته از مرو نو آیین

به مرو اندر بمانده ویس و رامین

نخستین روز بنشست آن پری‌روی

پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوی

میان گنبدی سر بر دو پیکر

نگاریده به زرین نفش بتگر

نهادش همچو مهر رام محکم

نگارش همچو روی ویس خرم

ازو سه در گشاده در گلستان

سه دیگر در به ایوان و شبستان

نشسته ویس چون خورشید بر تخت

هم از خوبی به آزادی هم از بخت

میان گوهر و زیور سراپای

بتان را زشت کرده زیب و آرای

هزاران گل شکفته بر رخانش

نهفته سی ستاره در دهانش

...

 

ادامه دارد

شهرهای مرتبط
رویدادهای مرتبط
جاذبه های مرتبط
مراکز اقامتی مرتبط
تجربه یا سوالات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.
نمایش نظرات: