بزودی!

قبلا عضو ایران پلنر بوده ام!

به ما بپیوندید!

بازیابی کلمه عبور

بروز خطا

نام کاربری یا کلمه عبور اشتباه می باشد.

خوش آمدی!

از اینکه به خانواده بزرگ ایران پلنر پیوستید خوشحالیم!

عضویت شما با موفقیت صورت پذیرفت.

ایمیل فعال سازی به ارسال شد.

بروز مشکل

اطلاعات وارد شده را مجددا بررسی نمایید.

به مناسبت زادروز محمد علی جمالزاده: سفر با دوستی خاله خرسه!

به مناسبت زادروز محمد علی جمالزاده: سفر با دوستی خاله خرسه!

جمالزاده ۱۰۶ سال عمر کرد، اما تنها ۱۳ سال از آن در ایران سپری شد. با این حال در سراسر عمرش مانند یک ایرانی که ایران را با تمام وجود خود لمس کرده و اصطلاحاً خاک کوچه و بازار را خورده است، زیست. وی از جمله نویسندگانی است که با زبان مردم آشنا بوده و همه نوع آدمی در داستان‌هایش راه پیدا کرده است. وی در سراسر عمرش فارسی می‌گفت و در انجمن‌های ایرانی شرکت می‌کرد و فارسی می‌نوشت و در مجلات ایرانی قلم فرسایی می‌کرد. خانه‌اش را با قالی و ترمه و ظروف برنجی و مسی مزین کرده بود و با اینکه مدت کوتاهی در ایران به سر برد، دِین خود را به خوبی به کشورش ادا کرد. ایران پلنر را در زادروز این مرد بزرگ همراهی کنید.

سید محمد علی جمالزاده در ۲۳ دی سال ۱۲۷۰ قمری در محله بیدآباد اصفهان چشم گشود و در ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو چشم از جهان فرو بست. وی در طول زندگی اش تنها اصفهان، تهران و کرمانشاه را دید، اما در داستان‌هایش آنقدر زیبا از شهرها و مشخصات اهل هر دیار سخن رانده که گویی با تک تک آنها زندگی کرده است.

داستان دوستی خاله خرسه جمالزاده نیز با اینکه داستانی انتقادی است ولی در ضمن داستان به سفری اشاره دارد که از ملایر آغاز می‌شود، از فرسیج گذر می‌کند تا به کنگاور می‌رسد و سپس به کرمانشاه ختم می‌شود و در این میان به بعضی شهرها و جزئیات مربوط به آنها می‌پردازد.

داستان، وصف حال مردی است که در اداره مالیه ملایر کار می‌‌کند. او تصمیم می‌گیرد در بحبوحه جنگ جهانی اول نزد مادرش به کرمانشاه بازگردد. یکی از همسفرانش به نام حبیب الله جوانی مهربان و خوش‌روست. او به سرباز روسی زخمی که در جاده بر روی برف‌ها افتاده کمک می‌کند. همسفرانش او را به خاطر این کار مورد سرزنش قرار می‌دهند، ولی سرباز در میانه راه با دیدن رفقایش به حبیب‌الله خیانت کرده و او را به جرم بدرفتاری با سرباز روسی دستگیر می‌کنند و می‌کشند. کیسه پول‌های او را می‌دزدند و راوی داستان هم با وجود تلاش زیاد برای نجات حبیب‌الله به نتیجه نمی‌رسد و با همسفرانش به راه خود ادامه می‌دهند.

 

با هم بخش‌هایی از داستان دوستی خاله خرسه جمالزاده که در مسیر سفر از ملایر به کرمانشاه به توصیف شهر، فضا و یا سوغات و... می‌پردازد را از نظر می‌گذرانیم.

- نویسنده زمانی که قصد دارد به دیدن مادر در کرمانشاه برود از سوغاتی مخصوص آن روزگار سخن می‌راند تا در عوض مرخصی به رئیس اداره پیشکش کند: "خلاصه بی‌دردسر اجازه مرخصی یک ماهه ما را داد و در عوضش قرار شد که در وقت برگشتن سه عدد نقاب مویی کرمانشاهی برای بچه‌ها و اهل خانه سوغات بیاورم." (۳۳)

- در این جملات به زیبایی لباس‌های مشهور هر شهر نام برده شده است. " وقتی که گاری حاضر شد، حبیب‌الله کلاه نمدی بروجردی بر سر، کمربند ابریشمی یزدی بر کمر، کپنک کردی بر دوش، گیوه آجیدة اصفهانی بر پا، زبر و زرنگ و تر و فرز و خندان جفت زد بالای گاری." (۳۵)

- در راه به توصیف کوه‌های ملایر در زمستان می‌پردازد: " زمستان این سال هم دیگر از آن زمستان‌های تاریخی بود و برف و یخ قیامت می‌کرد. کوه‌های پیشکوه لرستان از دور مثل خرمن‌های پنبه حلاجی شده به نظر می‌آمد و درخت‌ها که تک تک گاهی دیده می‌شد مثل این بود که کف کرده باشند یا اینکه پشمک به سرشان ریخته باشند. شاخه در زیر بار برف قوز نموده و از ریش یخیشان قطرات سرشک حسرت بهار روان بود." (۳۵)

- یکی از افرادی که با دیگران همراه شده بود: " شاهزاده تویسرکانی که از بس پر فیس و افاده بود و اخ و تف می‌انداخت و سبحان الله تحویل می‌داد حبیب‌الله اسمش را شاهزاده اخ و تف سبحان‌الله گذاشته بود و در فرسیج پیاده شد. " (۳۵)

- مرد روسی در میان داستان تنها واژه‌ای ترکی بلد بود: " با وجود آنکه روسی جز یک کلمه "آرقاداش" که سوغات تبریز و در قشون کشی مکرر روس‌ها به آنجا یاد گرفته بود از زبان فارسی و ترکی چیزی معلوم می‌شد سرش نمی‌شود." (۳۷)

-نویسنده از قلعه قدیمی سنگی که در نزدیکی کنگاور جای گرفته و روس‌ها در آنجا به سر می‌بردند نام می‌برد." گاری رسید مقابل قلعه سنگی قدیم سازی که دم دهکده کنگاور واقع است در دالان قلعه یک دسته قزاق روسی آتش روشن کرده و دور آن را گرفته و آواز خوانی می‌کردند. (۳۸)

-در ادامه نویسنده نیرنگ زمانه را به زیبایی به تصویر می‌کشد. " نسیم همواری که از طرف مغرب وزان بود از ایوان مدائن که مزار عظمت و شکوه ایران باستان است و از قصر شیرین و بیستون که منزلگه کامیابی و نامرادی فرهاد است گذشته و به باغستان‌های کنگاور رسیده و در اوتار درختان بی رگ و نوا با نوای دلسوختگی نوحه گری نموده ..."(۳۹)

 

برگرفته از کتاب یکی بود یکی نبود، نسخه الکترونیک بهمن ۱۳۸۸

شهرهای مرتبط
رویدادهای مرتبط
مراکز اقامتی مرتبط
تجربه یا سوالات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.
نمایش نظرات: