بزودی!

قبلا عضو ایران پلنر بوده ام!

به ما بپیوندید!

بازیابی کلمه عبور

بروز خطا

نام کاربری یا کلمه عبور اشتباه می باشد.

خوش آمدی!

از اینکه به خانواده بزرگ ایران پلنر پیوستید خوشحالیم!

عضویت شما با موفقیت صورت پذیرفت.

ایمیل فعال سازی به ارسال شد.

بروز مشکل

اطلاعات وارد شده را مجددا بررسی نمایید.

عروسی بدون عروس در جاسک کهنه

عروسی بدون عروس در جاسک کهنه

شادی گنجی، یکی از آن عاشقان سفری است که راه زندگی اش را با تمام سختی ها به سویی که می خواست کج کرد و با کسب دانش باستان شناسی، سفر را برگزید. شادی بر این باور است که رسیدنی در کار نیست و رفتن همان رسیدن است. ایران پلنر شما را به خواندن بخشی از سفرنامه شادی گنجی به بلوچستان دعوت می کند.

 

می خواستم صبح زود راه بیفتم به سمت شرق اما یکی دو ساعت، پیش نرگس و دوستانش می مانم و بعد وقتی کوله ام را برمی دارم که خداحافظی کنم می بینم مهربانی نرگس تمام شدنی نیست!

به یکی از دوستانش که برادرش ماشین دارد زنگ زده که مرا تا خروجی شهر ببرند. وقتی کنار جاده از ماشین شان پیاده می شوم سعی می کند به زور بطری دوغ و کیکی را که خریده بچپاند داخل کوله ام. می گوید: “دیشب گفتی نوشابه نمی خوری برات دوغ خریدم”. خجالت زده ام. جمله ای ندارم برای تشکر. می بوسمش و پیاده راه می افتم در امتداد جاده. چقدر دلم برای پیاده گز کردن در جاده تنگ شده. هنوز ۱ کیلومتر نرفته ام که درد مچ پام شروع می شود. دکتر گفته بود که بعد از باز کردن گچ پام تا یک ماه نباید زیاد راه بروم و هنوز یک ماه نشده، با این کوله سنگین چه کاری دارم می کشم از این پا! حالا حالا ها با این پا کار دارم پس می ایستم کنار جاده برای هیچ هایک. جاده خلوت است و اولین ماشینی که رد می شود می ایستد. چند پسربچه دبستانی پشت وانت نشسته اند. راننده شیشه را می دهد پایین. می گویم: ” سلام، می تونم تا جاسک همسفرتون باشم”. جواب مثبت است و سوار می شوم. از شانس خوشم راننده که مردی ۳۰-۴۰ ساله به نظر می رسد، اهل جاسک کهنه است. وقتی داستان سفرم را می شنود اصرار می کند که مهمان خانه آنها شوم. می گویم کسی را در جاسک می شناسم که می خواهم به خانه او بروم. اسم و نسبش را می پرسد و معلوم می شود آنکس معلم دبیرستان همسرش بوده!

کم کم در اطراف جاده کوه هایی ظاهر می شوند که قیافه های عجیب و غریب دارند. آقای راننده می گوید که مردم برای این کوه ها، قصه ها ساخته اند. یکی شان را نشان می دهد و می گوید اینها زن و مردی با گوسفندهایشان هستند که تبدیل به سنگ شده اند. کمی جلوتر می ایستد و دو زنی که با لباس های محلی کنار جاده ایستاده اند سوار می کند. زن ها بدون نگاه کردن به راننده، می روند پشت وانت می نشینند و چند کیلومتر جلوتر پیاده می شوند و فقط دستشان را برای تشکر بالا می برند. طوری که انگار این ماشین وظیفه دارد که آنها را در کنار جاده سوار کند. راننده می گوید” “تو این مسیر سوار کردن مسافرا عادیِ. اینجا مردم دورادور هم دیگرو می شناسن. اگه سوارشون نکنی حرف می زنن پشت سر آدم”. از هر دری حرف می زنیم. از شغلش که قاچاق برنج و پارچه است می گوید و درآمدش که حدود ۱۰ میلیون در ماه است و اینکه باید ۲ میلیون رشوه بدهد هر ماه به پلیس. از سختی های زن گرفتن بین بلوچ ها می گوید و اینکه رسم است بین بلوچ ها که داماد تا چند سال بعد از عروسی بماند خانه پدر عروس و او هنوز خانه پدر عروس است. می گوید اسم قدیم جایی که امروز جاسک است “بَنگُلان” بوده و جاسک قدیمی همان جایی است که امروز به آن می گویند “جاسک کهنه”. حسابی مشغول گپ زدنیم که ماشین ترمز می کند. از جاده اصلی خارج شده ایم و من اصلا حواسم نبوده. ماشین روی شن های ساحلی رو به دریای عمان ایستاده است. می گوید: “فکر کردم شاید بخواهی دریا را ببینی قبل از اینکه برویم خانه”. خانه؟! دعوتش را قبول نکرده بودم و برایم عجیب بود که بدون آنکه به من بگوید به همسرش زنگ زده بود تا ناهار را بیشتر کند و گفته بود که با مهمان می آید. من هم که از زبان محلی شان چیزی نمی فهمیدم، اصلا متوجه نشده بودم.  در این مرحله، مخالفت کردن بی احترامی تلقی می شد. پس همراه آقای راننده راهی خانه شان شدم. همسرش در کمال مهربانی از این منِ غریبه استقبال کرد. تا دست و صورت مان را بشوریم سفره پهن شده بود و تا ناهار بخوریم چون می دانست دوست دارم از چیزهای محلی عکس بگیرم. زیباترین و گران ترین لباس هاش را پهن کرد روی مبل تا هرچقدر دلم می خواهد از تزییناتشان عکس بگیرم. گفت اینجا برای عروسی، عروس چند دست لباس از داماد هدیه می گیرد که هرکدامشان چند میلیون تومن می ارزد! تزیینات لباس متحیرم می کند. آنقدر ریز و ظریف کار کرده اند که درست کردن هر کدام از این پیرهن ها باید ماه ها طول کشیده باشد. خانمِ همسر، بهتر از هر زن دیگری، مراسم عروسی بلوچی را برایم شرح داد و تاکید کرد که این مراسم مالِ “جاسک کهنه” است و ممکن است در جاهای دیگر بلوچستان چیزهایی به آن اضافه یا از آن کم شود. لیسانس داشت و همین باعث می شد حرف هایش را بهتر بفهمم. می گوید مراسم ۳-۴ روز طول می کشد. اتاقی آماده می کنند برای عروس و داماد در خانه عروس. جهیزیه را داماد می خرد و شب قبل از عروسی می آورد خانه عروس. عقد همان روز انجام می شود. عروس کسی را وکیل می کند تا برود به داماد “بله” بگوید. عروس و داماد تا تمام شدن عروسی نباید همدیگر را ببینند. در واقع از سه روز قبل از عروسی کسی نباید عروس را ببیند. صورتش را بند می اندازند، نقاب سیاه به صورتش می زنند و برای سه روز می نشانندش پشت چادری در کنج دیوار. باید همانجا بخوابد و غذا بخورد. عروسی بدون عروس برگزار می شود. تمام که شد، عروس را آرایش کرده با چادر سبز  می نشانند روی صندلی تا داماد بیاید عروسش را تحویل بگیرد. سه تا هفت روز هم عروس و داماد دست به سیاه و سفید نباید بزنند. همه چیز این مراسم برایم جدید است. خودم را می گذارم جای عروسی که داماد را پدر و مادرش انتخاب کردند و حتی او را تا روز بعد از عروسی ندیده است. حتی تصورش هم برای من محال است اما اینجا سنت حرف اول را می زند و سنت این آدم ها چیزی نیست جز سازگاری فرهنگی برای بقا. اینطور که به داستان نگاه می کنم قابل درک است و حتی شناختش لذت بخش چون واکاوی اش مرا می رساند به چیزهای دیگر. مثلا به علاقه مردهای جنوبی به زن هایی با پوست سفید که باعث می شود بی آنکه بدانند چرا، عروس را با نقاب سیاه برای سه روز بنشانند پشت چادری در کنج  اتاق تا شاید رنگ پوستش درجه ای سفیدتر شود و جذاب تر برای داماد بلوچی (این تحلیل فقط زاده ذهن من است و شما مجبور نیستید اینطور فکر کنید).

وقت رفتن که می رسد آقای راننده می گوید مرا تا جاسک می برد که در ۱۶ کیلومتری “جاسک کهنه” است. هوا تاریک نشده که در ساحل جاسک از میهمان نوازی آقای راننده تشکر می کنم و پیاده می شود. می نشینم روی شن ها و غرق شدن روشنایی در آبی دریا را نگاه می کنم. نگاه کردنم آنقدر طول می کشد که هوا تاریک می شود و من تازه یادم می افتد باید جایی پیدا کنم برای شب ماندن. کمی آنسوتر چند صندلی سیمانی ست و چراغ هایی برای روشن کردن ساحل. می روم سمت چراغ ها. دور یکی از میزهای سیمانی ۴ صندلی ست. سه زن با لباس های بلوچی روی صندلی ها نشسته اند. صندلی خالی چشمم را گرفته. از کنارشان که می گذرم کوله بزرگم توجه شان را جلب می کند. لبخند می زنم به زن جوانی که چادر سبز نازک گلدار پوشیده. جوابم را فقط با لبخند نمی دهد. اصرار می کند که بنشینم کنارشان و تخمه بخورم. دقیقه ای بعد انگار دارم با دوست های دبیرستانی گپ می زنم. زن چادر سبز خیلی زود جذبم می کند. اهل کنارک است و در این شهر مهمان خانه دایی. وقتی می فهمد می خواهم شب را در چادرم کنار ساحل بخوابم کوله ام را برمی دارد و می رود سمت خانه دایی. می گوید: “مگر ما مردیم”.

شهرهای مرتبط
رویدادهای مرتبط
جاذبه های مرتبط
مراکز اقامتی مرتبط
تجربه یا سوالات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.
نمایش نظرات: