بزودی!

قبلا عضو ایران پلنر بوده ام!

به ما بپیوندید!

بازیابی کلمه عبور

بروز خطا

نام کاربری یا کلمه عبور اشتباه می باشد.

خوش آمدی!

از اینکه به خانواده بزرگ ایران پلنر پیوستید خوشحالیم!

عضویت شما با موفقیت صورت پذیرفت.

ایمیل فعال سازی به ارسال شد.

بروز مشکل

اطلاعات وارد شده را مجددا بررسی نمایید.

چند خاطره از سفر در ایران

چند خاطره از سفر در ایران

سفر در ایران، در هر گوشه آن، سفر پر از خاطره‌ای خواهد بود. این خاصیت ایران است! از تنوع قومی و فرهنگی گرفته تا تداخلات اجتماعی و باورها و ارزش‌ها و هزار چیز رنگاوارنگ، بی‌شک سفر به هرکجای ایران هیجان‌ لازم را دارد! راهنمایان گردشگری و توریست‌های خارجی‌ای که به ایران می‌آیند از جذاب‌ترین خاطرات را دارند؛ برخی در پایتخت و بیش‌تر در شهرهای دیگر. بد نیست به مناسبت نوروزِ پیش رو بخشی از این خاطرات را بخوانیم. با ایران پلنر همراه باشید.

 

قصه‌های من و تهران:

از علیرضا عالم‌نژاد شروع می‌کنیم؛ راهنمای گردشگری و مدیر کافه تهرون در خیابان ویلا. عالم‌نژاد در حوزه گردشگری ادبیات در تهران فعالیت‌های زیادی کرده و توانسته به بخشی از تاریخ فرهنگی این شهر بپردازد. روایت‌های او از تهران روایت‌های خواندنی‌ای هستند که در ادامه یکی از روایت‌های کوتاه او می‌آیند.

امروز تو سلمونی همیشگیم به یه چیز خیلی جالب برخورد کردم.تیغ ریش تراشی استاد حسین لرزاده معمار، اصل جرمنی. متوجه شدم که استاد هم روزگاری به این سلمونی میومدن . درست در نزدیک منزلشون در جاده قدیم شمرون. این سلمونی در حوالی باغ صبا واقع در خیابان شریعتی فعلی قرار دارد.

این سلمونی که مثل خیلی از مغازه های این شهر امروزی شده از سال ١٣٣٣خورشیدی تا به الان سلمونی بوده که آن زمان به آرایشگاه آذر و امروزه به آرایشگاه صبا شهرت دارد.

استاد حسین لرزاده تیغ ریش تراشی خود را به علی نیکخواه که از سال ١٣٣٣ تا به الان در همین سلمونی فعالیت می کند هدیه می دهد.

 

سفری متفاوت به جزیره هنگام

عرفان فکری از راهنمایان گردشگری شناخته‌شده ایران و از جمله فعالان حوزه گردشگری است که تا کنون تاثیر زیادی بر این حوزه گذاشته است. او در سایت خودش خاطره‌ای از جزیره هنگام نوشته که در ادامه می‌خوانیم:
من بارها و بارها به قشم اومدم و باید اعتراف کنم که از دیدن جزایر قشم و هرمز و هنگام سیر نمیشم.
اما این دفعه موضوع فرق میکنه، این دفعه اومدم جشنواره سفرنامه نویسی بلاگرها در قشم! یه جشنواره که توش یه مسابقه هم طراحی شده! مسابقه سفرنامه نویسی! این اولین باریه که این اتفاق میفته و من خییییلی خوشحالم که بالاخره وبلاگ نویسی داره به جایگاه شایسته اش نزدیک میشه و همه دارن متوجه میزان تاثیر و اهمیت این رسانه توی جامعه میشن.شاید خیلی از شماها به قشم سفر کرده باشین، یا اگه سفر نکردین با جستجو توی اینترنت، جاذبه های گردشگری قشم رو از جنگل حرا و تنگه چاهکوه و غار خربس گرفته تا دره ستاره ها و جزایر مینا و غار نمکدان دیده باشین. اما من میخوام از سفر به یه سبک متفاوت براتون بگم. یکی از هدفهای سفر دیدن تفاوتها هستش و از اونجایی که من توی سفرهای قبلی از دیدن جاذبه های گردشگری معروف و معمول، لذت خیلی زیادی برده بودم، تصمیم گرفتم توی این سفر سراغ هیچ کدوم از قبلیا نرم و دنبال جاهای جدید و ماجراهای جدید باشم. این شد که چند روز قبل سفر با یکی از دوستان خیلی خوب و مهمون نوازم به اسم “افشین هنگامی ” تماس گرفتم. افشین که سالهاست توی حوزه گردشگری جزیره هنگام زحمت میکشه،مثل همیشه با روی گشاده ازم استقبال کرد. من بهش توضیح دادم که دنبال چی هستم و ازش خواستم فکر کنه و بهم پیشنهاد بده. من براش گفتم که من تصمیم گرفتم برم سمت جزیره هنگام و میخوام سبک سفر کنم و نه کیسه خواب با خودم میارم و نه چادر و نه زیرانداز و دنبال این هستم که توی ساحل بکر و دور از آدما و زندگی شهری، یه شب توی طبیعت اتراق کنم.
با هماهنگی انجام شده صبح خیلی زود از هتلم توی قشم با یه تاکسی رفتم تا اسکله ی کندالو و از اونجا منتظر قایق موتوری شدم برای رفتن تا جزیره ی هنگام. نمیدونم شما هم تجربه کردین یا نه، اما لذت قایق سواری با قایق موتوری از اون جنس لذتایی هستش که همیشه تازگی داره برام. بعد چند دقیقه سر و کله ی ناخدای خونگرم پیدا شد و من رو برد تا جزیره هنگام. هر وقت به ساحل هنگام میرسم و از قایق پیاده میشم یه حس باحال تمام وجودم رو فرا میگیره، حس اینکه اینجا ته ایرانه، اینجا وسط آبهای خلیج همیشه فارسه، اینجا با اینکه خیلی برام دوره اما حس وسعت سرزمین پهناورمون ایران، باعث غرور و افتخارت میشه. اینجا آرامش مردمش بینظیره. اینجا توی تک تک برخوردات با محلیها خونگرمی و آرامش و بزرگی روحشون رو حس میکنی. اینا مرد دریا هستن و مثه دریا عمیق و بزرگوار و سخاوتمند.
از اسکله تا بازارچه هنگام، یکی دو دقیقه بیشتر راه نیس. وسط همین بازارچه جمع و جور، “رستوران دلفین” که متعلق به پدر افشین عزیز هست، محلی بود که رفتم برای خوردن صبحانه. وااااای! بوی نون داغ محلی که این خانم وسط رستوران در حال پختنش هست، هر آدم سیری رو وسوسه میکنه چه برسه به من گشنه ی شیکمو! چند مدل مختلف از این نونا برام درست کرد. یکی ساده، یکی با تخم مرغی که روش میمالن و یکی هم با یه سس مخصوص که ترکیبی از یه خاک مخصوص قرمز رنگ با پودر ماهی هستش. اولی و دومی رو خیلی دوس داشتم اما سومی خیلی هم به مذاقم خوش نیومد اما به تجربه اش می ارزید چون سفر یعنی تجربه ی همین تفاوتها.
بعد از نوش جان کردن صبحانه و کمی استراحت، افشین با همون لبخند همیشگی و چهره ی دوست داشتنی اش از راه رسید و با در آغوش گرفتنش کلی انرژی گرفتم. پیشنهادش برای گشت این بود که با ماشینش به سمت شمال شرقی جزیره بریم و توی مسیر به دیدن حیات وحش بپردازیم و در نهایت منو به یه ساحل بکر ببره برای شنا و پرش از ارتفاع توی آب و هیجان و ماجراجویی هاش.
چشمای افشین توی دیدن موجودات جزیره عین یه عقاب تیزبینه! از فواصل دور یه جفت جبیر رو دید و وایساد تا ازش عکس بگیرم و برام توضیح داد که یکی از ویژگیهای بینظیر این مخلوق خدا اینه که مستقیم آب شور دریا رو مینوشه و آب بدنش رو از این طریق تامین میکنه! آب شوری که خوردنش برای ما آدما و خیلی از موحدات باعث عطش بیشتر میشه از این خیوون خوش خط و خال رفع عطش میکنه! جل الخالق!یکی دیگه از زیبایی های این موجود خط تیره ای هستش که از وسط بدنش از جلو تا عقب کشیده شده و زیبایی خیلی خاصی بهش داده و چشم هر بیننده ای رو نوازش میده.
به مسیرمون در جاده هنگام به سمت روستای قیل ادامه دادیم که افشین با گفتن ویژگی منحصر بفرد این روستا باعث شد خییییلی تعجب کنم و به شدت کنجکاو بشم! اینطوری که متوجه شدم روستای قیل بیش از چهل پنجاه ساله که فقط یک خانواده توش زندگی میکنن! بله! درست متوجه شدین روستایی با جمعیت یک خانوار! این ویژگی اینقدر خاص و عجیب بود که باعث شد از افشین بخوام بریم و این خانواده رو از نزدیک ببینیم. دوس داشتم ببینم این خانواده چطوری زندگی میکنن و محاسن و معایب این نوع زندگی چیه!؟ این خانواده جدیدا خونه اش رو از وسط روستا به یه بلندی بالاتر از ساحل که قدیما یه اسکله طوری هم بوده منتقل کرده. چشم اندازی فوق العاده از دریا تا افق که با تابش نور خورشید مثل الماس میدرخشه و مرغای ماهیخواری که توی آب کم عمق لب ساحل نشستن و دارن دور هم بازیگوشی میکنن.
وقتی رسیدیم افشین در زد و من کنجکاوانه منتظر دیدار این خانواده بودم، لای در به مقدار خیلی کمی باز شد اما کسی بیرون نیومد و افشین بعد از سلام و احوالپرسی سراغ پدر خانواده رو گرفت که متاسفانه پدر و مادر هر دو برای انجام کاری به جزیره قشم رفته بودن و ظاهرا قرار نبود تا چند ساعت دیگه برگردن و افشین به یکی از فرزندهای این خانواده ی خاص، پیغام احوالپرسی داد و متاسفانه موفق به دیدار نشدیم.
اگه عمری باشه خیییلی دوست دارم یه روزی برگردم و نحوه ی زندگی این روستائیان منحصربفرد رو ببینم و براتون بنویسم.
به مسیرمون به سمت شرق ادامه دادیم و مشغول صحبت با افشین بودم که یوهو کوبید رو ترمز و با یه جهش از ماشین پرید بیرون و دوید به سمت شونه ی خاکی سمت چپ جاده! من اولش به شدت تعجب کردم و کمی ترسیدم و حتی فکر کردم برای ماشین اتفاقی افتاده! من هم بعد چند ثانیه پریدم بیرون و در کمال تعجب دیدم افشین در حالیکه یه موجود عجیب و کم نظیر توی دستش بود، داره به سمت من میاد! سوسمار خار دم مصری! گونه ای که گیاهخواره و تخمهاش رو توی شکمش نگه میداره! این گونه در حال انقراضه و جزیره هنگام جزو معدود جاهایی هستش که هنوز میشه این حیوون رو دید. با چشمای کنجکاوش کاملا در حال بررسی اطرافه و پوست ضمخت و کلفتش مثل بدنه ی یه تانک ازش محافظت میکنه و از همه جالب توجه تر، دم نسبتا قوی و پر از خاریه که موقع احساس خطر به شدت تکونش میده و سعی میکنه به دشمن ضربه بزنه! به نظرم یه جور گرز یا نیزه ی خدادادیه برای دفاع! آدم وقتی به مخلوقات خدا نگاه میکنه، انگشت به دهن میمونه که خدا چقدرررر تنوع و چقدررر تفاوت توی این موجودات قرار داده و با دیدن هر نوع حیوون جدید و ویژگیهای خاصش، آدم تشنه تر میشه که بره سراغ بیشتر دیدن و بیشتر تجربه کردن و این یکی دیگه از قشنگیهای سفر هستش.
بعد از یه چاق سلامتی با جناب سوسمار خار دم مصری، خیلی سریع موقع خداحافظی رسید چون نباید حیوون به اصطلاح دستی بشه و به انسان عادت کنه تا زندگیش در حیات وحش به خطر نیفته. بعد از چند تا عکس افشین به آرومی سوسمار رو روی زمین گذاشت و سوسمار در حالیکه با فشار دست و پاهاش بدنش رو از زمین فاصله داده بود با سرع ت خیلی زیاااااد که من تصورش رو نمیکردم دوید و از ما دور شد!
ساحل هنگام توی خیلی قسمتها نسبت به سطح دریا اختلاف ارتفاع داره و این برای آدمایی مثل من که ماجراجویی و هیجان رو دوست دارن، وسوسه کننده اس! افشین هم که منو موب میشناسه از این فرصت استفاده کرد و من رو برد به یه نقطه که خوراک پرش از ارتفاع توی آب و شنا و آب تنی بود. جایی بسیار بکر که دور تا دورش با تل های خاکی سی-چهل متری به صورت طبیعی محصور شده و صخره های لب ساحل در حالت مد( یعنی وقتی آب بالا هستش) یه ارتفاع پنج-شش متری از سطح آب دارن. لابلای صخره ها هم توسط آب و باد دچار فرسایش شده و حفره های مختلف شبیه غار آبی با مسیرهای پیچ واپیچ رو ایجاد کرده که آدم رو یاد بازیهای بچگی توی پارک میندازه که از یه مسیری میرفتیم تو و بعد از چند تا آزمون و خطا و بن بست، راه خروجمون رو پیدا میکردیم و کلی کیف میکردیم.
برای من هیچ جا مثل طبیعت آرامش بخش نیس و هیچ هیجانی بالاتر از هیجان طبیعی نیس که باعث ترشح آدرنالین به صورت طبیعی توی خونت میشه. از تک تک قسمتها و اتفاقها نوی طبیعت کللللی انرژی مثبت میگیری: صدای موجها، صدای یه پرنده که نشسته لب یه صخره ساحلی و با دقت داره اطرافش رو بررسی میکنه، طلوع و غروب آفتاب. حتی به نظرم سکوت در طبیعت یکی از لذت بخش ترین موسیقیهایی هستش که میشه ساعتها ازش لذت برد و توش فرو رفت.حالا نوبت به یکی از لذت بخش ترین بخشهای سفر برای من رسیده و اون چیزی نیس جز پرش از روی صخره های مرتفع توی آب. این کار کللللی هیجان داره. وقتی میخوای بپری مخصوصا اگه دفعات اولت باشه حتی ممکنه دو سه بار تلاش کنی ولی با دیدن ارتفاع لب صخره تا آب، متوقف میشی و عقب گرد میکنی. اما امان از وقتی که به ترست غلبه کنی و بپری پایین! به قدری لذت بخش و هیجان انگیزه که دوس داری بارها و بارها تجربه اش کنی! فکر میکنم بخشی از لذت این کار علاوه بر هیجان پرش و غوطه ور شدن توی آب، برمیگرده به لذت غلبه بر ترس و حس پیروزی به درونت که گاهی لذتش از اون هیجانه هم بیشتره. در واقع این موضوع توی تمام قسمتای دیگه زندگی هم به همین منواله. برای انجام کارهای بزرگی که ازش میترسیم فقط کافیه به اون ترس اولیه غلبه کنیم و بعد از انجام کار لذت این چیرگی رو ببریم.

به چند مدل مختلف پرش با پا و پرش چرخشی و معلق زدن و پشتک زدن توی آب این هیجان رو تجربه کردم و خودم رو تخلیه کردم.
بعدش نوبت رسید به بخش خوشمزه برنامه یعنی صرف غذا! واااای! دیدین وقتی آدم یه تنی هم به آب میزنه چقدررر گرسنه میشه!؟ حال تصور کنین این گرسنگی رو لب ساحل بکر هنگام! خودتون تصور کنین که لذتی بالاتر از این نیس که ماهی تازه ی سرخ شده و پلو سفید رو با ترشی بندری و نوشابه بزنی به بدن! اووووم! چه شود!
از اونجایی که بعد این حجم از فعالیت در یه روز طولانی و با این وعده ی غذایی مفصل هیچی اندازه ی خواب نمیچسبه، همین الان ازتون خداحافظی میکنم و در حالیکه یه پتوی نجات زیرم انداختم و یکی رو هم دورم پیچیدم، میرم واسه ی یه خواب عمیق زیر این آسمون پرستاره! جاتون خییییلی خالیه و شب بخیر!

آخ! به کل داشت یادم میرفت قبل اینکه خوابم ببره، میخواستم ضمن عرض خسته نباشید به داوران عزیز این جشنواره هه، بگم که خداوکیلی اگه اون دو سکه ی جایزه نفر اول رو بهم بدین، یه سفر ارزون و بلند مدت ایرانگردی میرم و کلی سفرنامه ی دیگه از توش درمیاد و دل این جوون جهانگردو هم شاد میکنین، دمتون گرم و سرتون خوش! شب بخیر

 

تنها در ایران

سیلویا زن جوان و آمریکایی‌ای است که چندسال پیش به ایران آمد، آن‌هم به سبک کوله‌گردی و در حالی که همه دوست و آشنایانش او را از سفر به ایران منع می‌کردند. خاطره او خاطره‌ای خواندنی است که از سایت او توسط ایران‌پلنر ترجمه شده است.

تا به حال نشده بود حجم وسیعی از واکنش‌ها را نسبت به سفرهایم داشته باشم، مگر زمانی‌که تصمیم گرفتم برای دو هفته به ایران بروم. همه وانمود می‌کردند که چیزی درباره ایران برای گفتن دارند؛ "شگفت‌انگیز است! اگر پاسبورت ایالت متحده نداشتید حتما به شما ملحق می‌شدم!"، "تنها می‌خواهید به آن‌جا سفر کنید؟ چه شکلی از مرگ را انتخاب کرده‌اید؟!" و سخنان زیادی نیز درباره سفرهای خوبی که پیش از این رفته بودم می‌شد: "ایران جای خوبی نیست، به جایش به یونان بروید".

یکی از دوستانم یک یادداشت درباره برنامه‌های من نوشت و در فیس‌بوک منتشر کرد. او گفته بود که من بیش از اندازه شجاع، ساده و یا حتی نادان هستم.

اما من همه را مایوس کردم چون من واقعا می‌خواستم ایران را ببینم.

به اعتقاد من ایران یکی از قدیمی‌ترین تمدن‌های جهان، دارای 19 مکان ثبت‌شده در میراث جهانی یونسکو و منظره‌هایی زیبا و گسترده از جنگل‌های بارانی متراکم، کوه‌های برفی و حوضه‌های بیابانی است. همچنین بسیاری از گردشگرانی که در آسیای میانه دیده بودم با هیجان درباره زمانی که در ایران بودند سخن می‌گفتند. مردم مهمان‌نواز، غذاهای لذیذ و مکان‌های تاریخی چیزهایی بودند که همه درباره آن صحبت می‌کردند. چطور می‌توانستم ایران را به برنامه سفرهایم اضافه نکنم؟

آیا سفر به ایران خوب است؟

در حال حاضر یک‌ هفته و نیم است که در ایران به سر می‌برم. مانند بسیاری از جاهای دیگر ایران نیز کاملا شبیه به آنچه که تصور می‌کردم نیست. من این متن را درحالی که در آپارتمان مینا دوستِ جدیدم هستم می‌نویسم؛ اینجا در حالی که فنجان‌های داغِ چایی در دستمان است، به صدای بلند انفجارهایی که در خیابان رخ می‌دهند گوش می‌‌دهیم. هر چند دقیقه یکبار نور یک انفجار آپارتمان را روشن می‌کند و ما با ترس و اضطراب توامان یکدیگر را نگاه می‌کنیم.

اما بچه‌ها این‌جا عیدِ سال نو در حال برگزاری است!

به عنوان بخشی از مراسم برگزاریِ سال نو در ایران، که آیین‌ها و مراسم سه هزارساله زرتشتیان را نیز در بر می‌گیرد، در چهارشنبه آخر سال، خانواده‌ها گردِ هم برای برگزاری جشن جمع می‌شوند، آتش درست می‌کنند تا از روی آن بپرند، ترقه می‌زنند و فانوس‌های آتش را به آسمان می‌فرستند که همه این‌ها با موسیقی و رقص همراه می‌شوند.

نورز در تهران

پیش از ظهر، وقتی که همه ما در پشت‌بام آپارتمان بودیم، برادر مینا شوخی‌ای کرد که احتمالا کابوس هر آمریکایی که به ایران می‌آید باشد: "اگر دوستانت تو را الان در تهران و احاطه‌شده با آتش و انفجار می‌دیدند، چه فکری می‌کردند؟ یا شاید این دقیقا همان چیزی باشد که آن‌ها درباره ایران تصور می‌کنند."

سفر به ایران: چیزهایی برای ترسیدن دارد یا نه؟

هرچند که برادر مینا شوخی می‌کرد، اما نشانه‌هایی از ناراحتی در کلامش بود. یکی از اولین سئوالاتی که در ایران همه از من می‌پرسند اما همیشه همین است: "قبل از این‌که به ایران بیایی درباره آن چه فکری می‌کردی؟"

اولین میزبان من در تهران دکتر جوانی بود. دانش‌جوها و هم‌اتاقی‌های او به او گفته بودند از اینکه او میزبان یک گردشگر زن آمریکایی است بسیار هیجان‌زده شده‌اند و امیدوارند که گردشگران بیش‌تری به ایران بیایند. آن‌ها میزبانیِ بسیار گرمی از من کردند، غذاهای خوشمزه ایرانی برایم پختند وسئوا‌ل‌های زیادی درباره آمریکا و نروژ و تجربیات خارجی‌هایی که به ایران آمده‌اند پرسیدند. برخلاف تصور بسیاری از افراد، به نظر می‌رسید سفر یک زن به کشوری دیگر به سبکِ کوله‌گردی در ذهن آن‌ها پذیرفته شده‌است.

مینا دختر تهرانی نیز که من را از طریق کوچسرفر به ناهار دعوت کرد، به طور مشابهی نسبت به خارجی‌هایی که به ایران می‌آیند کنجکاو بود. او توضیح می‌داد ایرانی‌ها لزوما مانند دولت نیستند، کشورشان را دوست دارند و مشتاق به اشتراک گذاشتن آن با مهمانان هستند.

من واقعا آرزو دارم که بتوانم به همه آن‌ها بگویم که آمریکایی‌ها علاقمند به دیدارِ ایران هستند. با این حال اکثر افرادی که درباره سفرم با آن‌ها صحبت کردم حرف‌هایی درباره احتیاط بسیار در ایران به من زدند و برخی سعی کردند من را متقاعد کنند که تنهایی به این سفر نروم به ویژه آن‌که این یک سفر تنهایی زنانه است.

با این‌حالی چیزی که وجود داشته این بوده که من از زمانی که در ایران حضور داشتم احساس تنهایی نکرده‌ام.  

میزبان من در اولین هتلی که اقامت کردم، من را همچون دخترش در نظر گرفت، من را برای خوردن صبحانه و ناهار مشایعت کرد و مکان‌هایی را برای دیدن به من پیشنهاد داد. میزبان کوچسرفر من، درباره مذهب و سیاست با من صحبت کرد و مینا با دعوتش از من به ناهار و همراهی‌ام در اصفهان و پذیرایی خانواده‌اش از من در تهران، من را واقعا مانند یک خواهر پذیرفت.

شاید سفرهای انفرادی زنان به ایران نگران‌کننده باشد، اما این نگرانی برای من موضوعیت نداشت. منظورم این است که حتی آبِ شیرین نیز در این کشور امن است! مثلا یکبار در یکی از خیابان‌هایِ یکی از شهرهای ایران به تنهایی در پیاده‌رو راه می‌رفتم که احساس کردم یک مرد به راحتی به من نزدیک شده‌است؛ اینکه این تصور من بود یا نه نمی‌دانم، اما بلافاصله پس از این‌که خودم را به یک زن دیگر نزدیک کردم، آن مرد به سرعت از من فاصله گرفت و دور شد.

تا این‌جا تجربه من از کوله‌گردی در ایران، چیزی جز گرما، مهمان‌نوازی و غذاهایی واقعا شگفت‌انگیز نبوده است. من وسوسه شده‌ام که سفری دخترانه و انفرادی به ایران با وجود تمام بالا و پایین‌های آن انجام دهم. اگرچه برای چند ساعت، من و مینا سفری کوله‌گردی به مریوان داشتیم که شهری کوچیک در مرز ایران و عراق است. شاید شما فکر کنید که من رویدادهای پرحادثه‌ای را درباره این شهر بخواهم به اشتراک بگذارم، اما باید بگویم این شهر برای کودکان و خانواده‌ها نیز کاملا امن است.

20 مارس 2014 | نویسنده: سیلویا | منبع: سایتِ www.heartmybackpack.com

 

عروسی بدون عروس در جاسک کهنه

شادی گنجی، یکی از آن عاشقان سفری است که راه زندگی اش را با تمام سختی ها به سویی که می خواست کج کرد و با کسب دانش باستان شناسی، سفر را برگزید. شادی بر این باور است که رسیدنی در کار نیست و رفتن همان رسیدن است. ایران پلنر شما را به خواندن بخشی از سفرنامه شادی گنجی به بلوچستان دعوت می کند:

می خواستم صبح زود راه بیفتم به سمت شرق اما یکی دو ساعت، پیش نرگس و دوستانش می مانم و بعد وقتی کوله ام را برمی دارم که خداحافظی کنم می بینم مهربانی نرگس تمام شدنی نیست!

به یکی از دوستانش که برادرش ماشین دارد زنگ زده که مرا تا خروجی شهر ببرند. وقتی کنار جاده از ماشین شان پیاده می شوم سعی می کند به زور بطری دوغ و کیکی را که خریده بچپاند داخل کوله ام. می گوید: “دیشب گفتی نوشابه نمی خوری برات دوغ خریدم”. خجالت زده ام. جمله ای ندارم برای تشکر. می بوسمش و پیاده راه می افتم در امتداد جاده. چقدر دلم برای پیاده گز کردن در جاده تنگ شده. هنوز ۱ کیلومتر نرفته ام که درد مچ پام شروع می شود. دکتر گفته بود که بعد از باز کردن گچ پام تا یک ماه نباید زیاد راه بروم و هنوز یک ماه نشده، با این کوله سنگین چه کاری دارم می کشم از این پا! حالا حالا ها با این پا کار دارم پس می ایستم کنار جاده برای هیچ هایک. جاده خلوت است و اولین ماشینی که رد می شود می ایستد. چند پسربچه دبستانی پشت وانت نشسته اند. راننده شیشه را می دهد پایین. می گویم: ” سلام، می تونم تا جاسک همسفرتون باشم”. جواب مثبت است و سوار می شوم. از شانس خوشم راننده که مردی ۳۰-۴۰ ساله به نظر می رسد، اهل جاسک کهنه است. وقتی داستان سفرم را می شنود اصرار می کند که مهمان خانه آنها شوم. می گویم کسی را در جاسک می شناسم که می خواهم به خانه او بروم. اسم و نسبش را می پرسد و معلوم می شود آنکس معلم دبیرستان همسرش بوده!

کم کم در اطراف جاده کوه هایی ظاهر می شوند که قیافه های عجیب و غریب دارند. آقای راننده می گوید که مردم برای این کوه ها، قصه ها ساخته اند. یکی شان را نشان می دهد و می گوید اینها زن و مردی با گوسفندهایشان هستند که تبدیل به سنگ شده اند. کمی جلوتر می ایستد و دو زنی که با لباس های محلی کنار جاده ایستاده اند سوار می کند. زن ها بدون نگاه کردن به راننده، می روند پشت وانت می نشینند و چند کیلومتر جلوتر پیاده می شوند و فقط دستشان را برای تشکر بالا می برند. طوری که انگار این ماشین وظیفه دارد که آنها را در کنار جاده سوار کند. راننده می گوید” “تو این مسیر سوار کردن مسافرا عادیِ. اینجا مردم دورادور هم دیگرو می شناسن. اگه سوارشون نکنی حرف می زنن پشت سر آدم”. از هر دری حرف می زنیم. از شغلش که قاچاق برنج و پارچه است می گوید و درآمدش که حدود ۱۰ میلیون در ماه است و اینکه باید ۲ میلیون رشوه بدهد هر ماه به پلیس. از سختی های زن گرفتن بین بلوچ ها می گوید و اینکه رسم است بین بلوچ ها که داماد تا چند سال بعد از عروسی بماند خانه پدر عروس و او هنوز خانه پدر عروس است. می گوید اسم قدیم جایی که امروز جاسک است “بَنگُلان” بوده و جاسک قدیمی همان جایی است که امروز به آن می گویند “جاسک کهنه”. حسابی مشغول گپ زدنیم که ماشین ترمز می کند. از جاده اصلی خارج شده ایم و من اصلا حواسم نبوده. ماشین روی شن های ساحلی رو به دریای عمان ایستاده است. می گوید: “فکر کردم شاید بخواهی دریا را ببینی قبل از اینکه برویم خانه”. خانه؟! دعوتش را قبول نکرده بودم و برایم عجیب بود که بدون آنکه به من بگوید به همسرش زنگ زده بود تا ناهار را بیشتر کند و گفته بود که با مهمان می آید. من هم که از زبان محلی شان چیزی نمی فهمیدم، اصلا متوجه نشده بودم.  در این مرحله، مخالفت کردن بی احترامی تلقی می شد. پس همراه آقای راننده راهی خانه شان شدم. همسرش در کمال مهربانی از این منِ غریبه استقبال کرد. تا دست و صورت مان را بشوریم سفره پهن شده بود و تا ناهار بخوریم چون می دانست دوست دارم از چیزهای محلی عکس بگیرم. زیباترین و گران ترین لباس هاش را پهن کرد روی مبل تا هرچقدر دلم می خواهد از تزییناتشان عکس بگیرم. گفت اینجا برای عروسی، عروس چند دست لباس از داماد هدیه می گیرد که هرکدامشان چند میلیون تومن می ارزد! تزیینات لباس متحیرم می کند. آنقدر ریز و ظریف کار کرده اند که درست کردن هر کدام از این پیرهن ها باید ماه ها طول کشیده باشد. خانمِ همسر، بهتر از هر زن دیگری، مراسم عروسی بلوچی را برایم شرح داد و تاکید کرد که این مراسم مالِ “جاسک کهنه” است و ممکن است در جاهای دیگر بلوچستان چیزهایی به آن اضافه یا از آن کم شود. لیسانس داشت و همین باعث می شد حرف هایش را بهتر بفهمم. می گوید مراسم ۳-۴ روز طول می کشد. اتاقی آماده می کنند برای عروس و داماد در خانه عروس. جهیزیه را داماد می خرد و شب قبل از عروسی می آورد خانه عروس. عقد همان روز انجام می شود. عروس کسی را وکیل می کند تا برود به داماد “بله” بگوید. عروس و داماد تا تمام شدن عروسی نباید همدیگر را ببینند. در واقع از سه روز قبل از عروسی کسی نباید عروس را ببیند. صورتش را بند می اندازند، نقاب سیاه به صورتش می زنند و برای سه روز می نشانندش پشت چادری در کنج دیوار. باید همانجا بخوابد و غذا بخورد. عروسی بدون عروس برگزار می شود. تمام که شد، عروس را آرایش کرده با چادر سبز  می نشانند روی صندلی تا داماد بیاید عروسش را تحویل بگیرد. سه تا هفت روز هم عروس و داماد دست به سیاه و سفید نباید بزنند. همه چیز این مراسم برایم جدید است. خودم را می گذارم جای عروسی که داماد را پدر و مادرش انتخاب کردند و حتی او را تا روز بعد از عروسی ندیده است. حتی تصورش هم برای من محال است اما اینجا سنت حرف اول را می زند و سنت این آدم ها چیزی نیست جز سازگاری فرهنگی برای بقا. اینطور که به داستان نگاه می کنم قابل درک است و حتی شناختش لذت بخش چون واکاوی اش مرا می رساند به چیزهای دیگر. مثلا به علاقه مردهای جنوبی به زن هایی با پوست سفید که باعث می شود بی آنکه بدانند چرا، عروس را با نقاب سیاه برای سه روز بنشانند پشت چادری در کنج  اتاق تا شاید رنگ پوستش درجه ای سفیدتر شود و جذاب تر برای داماد بلوچی (این تحلیل فقط زاده ذهن من است و شما مجبور نیستید اینطور فکر کنید).

وقت رفتن که می رسد آقای راننده می گوید مرا تا جاسک می برد که در ۱۶ کیلومتری “جاسک کهنه” است. هوا تاریک نشده که در ساحل جاسک از میهمان نوازی آقای راننده تشکر می کنم و پیاده می شود. می نشینم روی شن ها و غرق شدن روشنایی در آبی دریا را نگاه می کنم. نگاه کردنم آنقدر طول می کشد که هوا تاریک می شود و من تازه یادم می افتد باید جایی پیدا کنم برای شب ماندن. کمی آنسوتر چند صندلی سیمانی ست و چراغ هایی برای روشن کردن ساحل. می روم سمت چراغ ها. دور یکی از میزهای سیمانی ۴ صندلی ست. سه زن با لباس های بلوچی روی صندلی ها نشسته اند. صندلی خالی چشمم را گرفته. از کنارشان که می گذرم کوله بزرگم توجه شان را جلب می کند. لبخند می زنم به زن جوانی که چادر سبز نازک گلدار پوشیده. جوابم را فقط با لبخند نمی دهد. اصرار می کند که بنشینم کنارشان و تخمه بخورم. دقیقه ای بعد انگار دارم با دوست های دبیرستانی گپ می زنم. زن چادر سبز خیلی زود جذبم می کند. اهل کنارک است و در این شهر مهمان خانه دایی. وقتی می فهمد می خواهم شب را در چادرم کنار ساحل بخوابم کوله ام را برمی دارد و می رود سمت خانه دایی. می گوید: “مگر ما مردیم”.

شهرهای مرتبط
رویدادهای مرتبط
جاذبه های مرتبط
مراکز اقامتی مرتبط
تجربه یا سوالات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.
نمایش نظرات: